حدود ۵ سال پیش وارد یک رابطه شدم با دختری که همه جوره گذشتش رو پذیرفتم و از اعماق وجودم دوستش داشتم سال دوم سوم رابطه احساس کردم که کسی دیگه ارتباط داره گوشی موبایلی توی خیابون دستش دیدم که با موبایل خودش فرق داشت مطرح کردم و گفت نه اشتباه دیدی منم بخاطر علاقه ای که بهش داشتم باور کردم تا حدود ۶ ماه پیش بخاطر موضوعی دسترسی پیدا کردم به گوشی و اتفاقی پیامهایی رو دیدم از ۸ نفر پسر که همزمان با صبح بخیر و پیامهایی که بمن داده شده بود به اونها هم پیام داده شده بود گریه زاری کرد که پیامهای مال دختر عمومه و بعد دو سه روز اصرار بر حرفش دوباره به دلیل دوست داشتنش باور کردم تا حدود یکماه پیش اتفاقی دیدم داره سوار یه ماشین میشه رفتم دنبال ماشین و رسیدم و جلو ماشین رو گرفتم نشسته بود جلو یه ماشین دختر ۲۳ ساله و راننده ۵۰ و هفت هشت ساله دختر از داخل ماشین بهم گفت داییمه منم رد شدم و ماشین حرکت کرد ذهنم درگیر شد چرا داییش چیزی نگفت که دیدم صد متر جلوتر دختره پیاده شد و اومد سمتم و طلبکار شد داییم بود و ابروم رو بردی و .. منم اصرار بر اینکه این اگر دایی بود حداقل ازم من چیزی میپرسید که بعد نیم ساعتی بحث گفت که این آقا مزاحم مادرم بوده و من باش قرار گذاشتم خاستم از مزاحمتش پشیمونش کنم و .. من باور نکردم و رفتم پیش دختر عموش و مسئله پیاما رو مطرح کردم. و اونم گفت دروغ بوده و بعدش خانوادش توسط دختر عمو در جریان قرار گرفتن و من و حضورا خاستن بعد از مطرح کردن داستان اونا از من معذرت خواهی کردن و دختر هم جلو خانوادش گفت من رو دوست داره و من برگشتم دو سه روزی گریه زاری تلفنی داشت که ولش نکنم منم قبول کردم و بخشیدمش اما یکباره بعد ۲۴ ساعت ورق برگشت و دختر زنگ زد گفت نمیخامت و تو نباید آبروم رو پیش خانواده میبردی و دوباره طلبکار شد منم خواهش کردم ببخشه و قبول کردم نباید میرفتم خونشون اما همچنان رو حرف خودشه و میگه من و نمیخاد تا هفته گذشته اومدم برا اینکه مطمئن بشم خیانت نمیکنه و برای ارضای ذهن خودم که این دختره خائن نیست افتادم دنبالش که بعد فهمیدن سوار یه ماشین دیگه شد من دوباره به خانوادش زنگ زدم و جریان رو گفتم و بعد از چند دقیقه دختر پیاده شد و اومد پیشم گفت من بخاطر تعقیب تو لج کردم و سوار شدم بازم من باور کردم چون دوستش دارم و نمیخام باور کنم خائنه حالا موندم بین کوهی از فکر و رفتار متناقض دختره که بجای قبول کردن اشتباهش طلبکاره و میگه من اشتباهی نکردم و در خصوص ماشین اول موضوعی هست که نمیخام بهت بگم خلاصه عقل میگه خیانت کرده و دل نمیخاد قبول کنه وابستشم این یکماه حدود ۹ کیلو وزنم کم شده تمام لباسام برام گشاد شدن و نه خاب دارم و نه خوراک کمک میخام برای تصمیم درست برای برخورد مناسب هیچ چیز کم براش نزاشتم نه روحی نه مالی نه جنسی البته خودش چند روز پیش توی حرفاش گفت تو ۵ ساله با من کاری نکردی منم گفتم میخاستمت برای ازدواج نه هوس غیر از دختر با کسی نبودم و فکر اینکه از دستش بدم داره زجر کشم میکنه
نظرات
دیدگاهتان را بنویسید