سلام وقت بخیر. من 29 ساله هستم و حدود 5 سال است که با آقایی به نام محمدعلی در رابطه هستم. در این مدت هم لحظات بسیار خوب و صمیمی داشتیم و هم اختلافها و دعواهای جدی. حدود 3 سال پیش محمدعلی مهاجرت کرد و قرار بود من هم بعداً به او ملحق شوم. در این مدت با وجود فاصله، رابطهمان ادامه داشت و با خانوادهاش نیز رفتوآمد داشتم. از همان ابتدا یکی از مشکلات اصلی رابطه ما، دخالت خانواده ایشان و ناتوانی محمدعلی در مرزبندی با خانوادهاش بود. چندین بار به خاطر رفتار خانوادهاش بین ما اختلاف پیش آمد، اما تقریباً همیشه او از خانوادهاش دفاع میکرد و من احساس میکردم احساسات و ناراحتی من برایش اولویت ندارد. بعدها قبول کرد که در بعضی موارد اشتباه کرده و حتی از من خواستگاری کرد و اصرار داشت زودتر ازدواج کنیم، اما من به دلیل اتفاقاتی که با خانوادهاش افتاده بود احساس امنیت نمیکردم و درخواستش را نپذیرفتم و گفتم به زمان بیشتری نیاز دارم. حدود یکسال پیش برای مدتی به ایران آمد. در آن مدت بین ما اختلافهای زیادی پیش آمد، اما مهمترین اتفاق زمانی بود که به خانه خانوادهشان دعوت شده بودیم. من در دوران پریود بودم و از نظر روحی شرایط خوبی نداشتم. به محض ورود، مادرش شروع به گله و شکایت از من پیش محمدعلی کرد و من این صحبتها را شنیدم. خیلی ناراحت شدم و از محمدعلی انتظار داشتم از من حمایت کند. ابتدا سعی کرد آرامم کند، اما بعد عصبانی شد و به من گفت: «برو بسلامت.» اختلاف شدید شد و خانوادهها هم درگیر شدند. محمدعلی کاملاً طرف خانوادهاش را گرفت و مدام به من میگفت که مقصر من هستم. روز بعد او بابت رفتار خودش عذرخواهی کرد، اما دوباره دو خواهرش با من با لحن تندی صحبت کردند. من واکنش تندی نشان ندادم. محمدعلی گفت با خواهرهایش صحبت کرده و گفته رفتارشان درست نبوده، اما در عمل هیچ ناراحتی جدی از رفتار آنها نشان نمیداد. حتی جلوی من دست خواهرش را گرفت، او را نوازش کرد و گفت: «نه داداش، قربونت برم، تو کاری نکردی.» در حالی که کمی قبلتر به من گفته بود «برو بسلامت». این صحنه برای من بسیار دردناک بود و هنوز هم نتوانستهام آن را فراموش کنم. بعد از آن هم صریحاً به من گفت حاضر نیست به خاطر من خانوادهاش را ناراحت کند. این جمله باعث شد احساس کنم اگر در آینده ازدواج کنیم، در هر اختلافی دوباره تنها خواهم ماند. بعد از آن تصمیم به جدایی گرفتم. او ابتدا محبت زیادی نشان داد، اما وقتی به خانه برگشتم، نه تماس گرفت و نه پیامی داد. بعد از مدتی خودش تماس گرفت و گفت دلتنگم است و بدون من حال خوبی ندارد، اما من گفتم رابطه برایم تمام شده است. حدود یک ماه و نیم بعد دوباره تماس گرفت و گفت هنوز مرا دوست دارد، حال روحی خوبی ندارد و میخواهد مشکلات را حل کند. تصمیم گرفتیم به هم فرصت بدهیم و با کمک مشاور رابطه را بررسی کنیم. نکته مهم این است که از اتفاقات اصلی بین ما بیش از یک سال گذشته است. در این یک سال من دچار بیماری شدم و محمدعلی در این دوران واقعاً از من مراقبت کرد، کنارم بود و بین ما تقریباً دعوا یا اختلاف جدی وجود نداشت. به همین دلیل بخشی از ذهنم معتقد است که او توانایی محبت و همراهی را دارد. اما مسئلهای که هنوز حل نشده، نگاه او به اتفاقات گذشته است. هر بار که درباره رفتار خانوادهاش صحبت میشود، همچنان معتقد است که آنها بیتقصیر بودهاند. برای من این موضوع بسیار مهم است، چون احساس میکنم تا زمانی که او نپذیرد هم خودش و هم خانوادهاش در آن اتفاقات اشتباهاتی داشتهاند و رفتارشان با من و خانوادهام به عنوان مهمان مناسب نبوده، امکان حل ریشهای مشکل وجود ندارد. در روزهای اخیر دوباره اختلافی بین ما پیش آمد. هر دوی ما کمی سرد رفتار کردیم. بعد از سه روز که هیچ تماس و پیامی از طرف او نبود، خودم با او تماس گرفتم. او با اکراه جواب داد و گفت احساس میکند این رابطه به نتیجه نمیرسد. گفت انتظار داشته من با خانوادهاش ارتباط برقرار کنم و از آنها دلجویی کنم. من از او پرسیدم چرا خانوادهاش هیچ تلاشی برای برقراری ارتباط با من نکردند، در حالی که وقتی به شهر آنها رفته بودم، با وجود اینکه میدانستند آنجا هستم، حتی یک تماس هم با من نگرفتند. پاسخ او این بود که «معلوم بود آنها زنگ نمیزدند» و همچنین گفت چون من از آنها کوچکتر هستم، این وظیفه من بوده که پیشقدم شوم. در همان مکالمه بارها از جدایی صحبت کرد و گفت به خاطر بیماری من در این یک سال کنارم مانده است. همچنین گفت وقتی درخواست ازدواجش را قبول نکردم، فرصت با هم بودن را از دست دادم و حالا دیگر این رابطه آیندهای ندارد. اما وقتی من احساس واقعی خودم را بیان کردم و گفتم هنوز دوستش دارم و فکر میکنم اگر هر دو تغییر کنیم، میتوانیم زندگی خوبی بسازیم، رفتارش کاملاً تغییر کرد. دوباره مهربان شد، شروع کرد به دلجویی، ناز کشیدن و ابراز محبت. همین تغییر سریع رفتارها باعث شده دچار سردرگمی شوم. گاهی احساس میکنم واقعاً مرا دوست دارد و حاضر است برای رابطه تلاش کند، اما گاهی در زمان اختلاف، خیلی سریع ناامید میشود، از جدایی حرف میزند یا مسئولیت را بیشتر متوجه من میداند. در حال حاضر در یک دوگانگی شدید هستم. از یک طرف هنوز دوستش دارم، به خاطر تمام خاطرات خوب و محبتهایی که بین ما بوده و دلم میخواهد اگر امکان ساختن یک رابطه سالم وجود دارد، این فرصت را از دست ندهم. از طرف دیگر، از آینده میترسم؛ از اینکه بعد از ازدواج دوباره در برابر خانوادهاش تنها بمانم، یا در هر اختلافی به جای حل مسئله، دوباره همان الگوها تکرار شوند. سؤالات اصلی من از مشاور اینهاست: آیا با وجود این اتفاقات، امکان بازسازی اعتماد و احترام بین ما وجود دارد؟ آیا وابستگی محمدعلی به خانوادهاش در حدی هست که بعد از ازدواج هم مشکلساز شود؟ آیا اینکه او هنوز اشتباه خانوادهاش را نمیبیند، یک اختلاف قابل حل است یا یک تفاوت عمیق در ارزشها؟ آیا تغییر رفتارهای او واقعی است یا بیشتر ناشی از ترس از دست دادن رابطه؟ آیا ترس من از ازدواج با او منطقی است یا ناشی از زخمهای گذشته؟ اگر ادامه این رابطه به صلاح ماست، هر دوی ما باید چه تغییراتی ایجاد کنیم تا بتوانیم یک زندگی سالم و مستقل بسازیم؟ هدف من این نیست که مشاور به من بگوید حتماً جدا شوم یا حتماً بمانم. فقط میخواهم با کمک یک نگاه تخصصی، واقعبینانه تصمیم بگیرم و اگر قرار است این رابطه ادامه پیدا کند، بر پایه احترام، امنیت، مسئولیتپذیری و مرزهای سالم با خانوادهها باشد.
نظرات
دیدگاهتان را بنویسید